السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

304

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

مىآيند به راستى سزاوار اطعام نباشند . حضرت فرمودند : مىترسم كه مستحقى از در خانه‌ام دست خالى برود و براى ما اهل بيت همان پيش آيد كه براى يعقوب روى داد . رسم يعقوب بر اين بود كه هرروز قوچى را سر ببرد و مقدارى از آن را به مستمندان صدقه دهد . شبى به هنگام افطار شخصى با ايمان و روزه‌دار به نام ذميال بر در خانه يعقوب آمد و از اهل خانه چيزى خواست و گفت كه گرسنه و غريب است . اهل خانه سخن او را باور نكردند و ذميال نوميدانه از آنجا رفت در حالى كه از گرسنگى به خود مىپيچيد يعقوب و خانواده‌اش شب را با شكمى سير خوابيدند و حتى مقدارى از غذا نيز اضافه آمد . سحرگاهان خداوند به يعقوب وحى فرمود كه اى يعقوب ! بر بنده پاكدل من ذميال رحم نيآوردى و او را از در خانه‌ات با شكم گرسنه راندى در حالىكه در خانه‌ات غذاى كافى بود اكنون تو و فرزندانت بايد ادب گرديد و بدان كه دوستان من زودتر از دشمنانم به بلا گرفتار مىشوند تا به بلايى تدريجى گرفتار نشوند . آنگاه امام عليه السّلام فرمودند : يوسف همان شبى آن خواب را ديد كه ذميال از در خانه يعقوب نااميد بازگشت . هنگامى كه يوسف خوابش را براى پدرش بازگو نمود يعقوب به خاطر وحى الهى آماده رويارويى با بلا گرديده بود و از يوسف خواست كه خوابش را به كسى نگويد ولى يوسف خوابش را از برادرانش پوشيده نداشت و نخستين بلايى كه بر يعقوب فرو نشست حسدورزى فرزندانش نسبت به يوسف بود . حسدورزى آنان باعث شد كه يعقوب بيش از پيش به يوسف توجه كند تا سرانجام فرزندان يعقوب تصميم گرفتند يوسف را بكشند و با خود گفتند : يوسف را بكشيم و يا در جايى رها كنيم كه پدرمان تنها به ما توجه كند . آنها نزد يعقوب آمدند و گفتند : چرا ما را امين يوسف نمىدانى . يعقوب گفت : مىترسم گرگ او را بخورد ولى سرانجام خواست الهى آن بود كه يوسف با برادرانش برود . هنگامى كه يوسف مىرفت پدرش در پى اش دويد و او را در آغوش كشيد و بوسيد بالاخره برادران يوسف او را به بيشه اى بردند و خواستند او را بكشند ولى برادر بزرگشان گفت : او را نكشيد بلكه